نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم!!!!!!!!!
خوب بالاخره روزی باید رفت...دیر یا زود...زندگی همین اومدن و رفتنه.
من هم دارم به بازگشت نزدیک میشم. من توضیح مختصری راجع به خودم
در لوگو داده بودم اما باز هم دوستان براشون سوال پیش اومده بود...
شهریور ۱۳۸۴ .همسر من برای تدریس در مدرسه ایرانیان به مدت
دو سال به این کشور اعزام شد.که البته یک سال دیگه ادامه یافت.
من و سجاد ،پسرم و صهبا،دخترم نیز با او همراه شدیم.با تمام شوقی
که برای دیدن این سرزمین داشتیم باز ترسی غریب از ماندن
و زندگی کردن در غربت بود که روزهای اول باعث شد همه ما شدیدا
دلتنگ بشیم و بی تابی کنیم.
اما با گذشت زمان چنان به این کشور و مردمش خو کردیم که
در مدتی که برای تعطیلات به ایران میرفتیم دلتنگ همین غربت میشدیم.
روزهای خوشی و غم...بیماری و سلامتی...تنهایی و بودن با دوستان...
و روزهای انتظار به پایان رسیده و میریم که تا چند روز دیگه به وطن
برگردیم.خیلی اینجا رو دوست داشتم...در طی یک سال گذشته دوستان
خیلی خوبی پیدا کرده بودم که تحمل غربت رو برام اسون کرده بود...
اما وطن...وطن...وطن...! ....در همه این رفتنها و بازگشتن ها کرور کرور
تجربه نهفته...احساس میکنم در این مرحله از زندگی به این سفر نیاز
داشتم تا خودم و دنیای اطرافم رو بهتر بشناسم.
خوشحالم که سجاد و صهبا هم در این سن با چنین تجربه ای روبرو شدند.
(با اینکه گاهی حاضر بودم بمیرم و شاهد بی تابی بچه هام بخاطردوری
از ایران نباشم)
همه چیز با خوب و بدش گذشته...و من هزاران بار خدای خودم رو
شکر میکنم که نه تنها چیزی از دست ندادم بلکه خیلی تجربه ها
در این مسیر بدست اوردم.
وبلاگ نویسی رو به صورت خیلی ساده از آرامش دل شروع کردم.
تا اینکه یک خاطره تلخ در ابان ماه ۸۵ باعث شد دوستان خیلی خوب و
بزرگواری در نت پیدا کنم .اولین دوست وبلاگ نویسی که با تسلیتش
دری بروی دوستی باز کرد خانم ف بود که به اسم شله قلمکار وشلم شوربا وبلاگ
مینوشت.بعد از اون با تشویق یکی از دوستان گرامی تصمیم گرفتم
از سفرم یک یادگار برای خودم بجا بذارم.
آقای عزتی نژاد برادر خوب و بزرگوار که با راهنماییهاشون خیلی
کمکم کردندباعث شدند این وبلاگ رو باز کنم و از تایلند بنویسم.
و داداش میثم گل گلاب که قالب وبلاگ رو برام طراحی کرد و همیشه
بهش زحمت دادم.
میخوام اینجا از همه دوستان عزیزی با نظراتشون و همراهیشون خیلی
بهم لطف کردند تشکرکنم .در مدت این سه سال من تقریبا هر گوشه دنیا
دوستان خوبی پیدا کردم و از ارتباط و همراهی ایشون استفاده بردم
از شله قلمکار و میثم و نمکپاش که اولین دوستان اینتزنتی من بودند
گرفته تا.....
همه دوستان دیگری که از راه دوز و نزدیک همراه من بوده اند که
بدون شک تشویقها وهمراهی اونها باعث شد که همیشه من برای
پیدا کردن مطالب جدید تلاش کنم .
خیلی دوست داشتم اسم همه دوستام رو اینجا بیارم و از تک تک اونها
تشکر کنم اما امیدوارم اسم کسی از قلم نیفته و من شرمنده بشم.
تمام دوستانی که در پیوندهای وبلاگ من هستند و دوستان دیگری مثل
زنبق-یلدای عزیزم-سمیه-لادن--محبوبه جون
-سید خدا که
هویتش هنوز مشخص نیست اما لطفش همیشه شامل حال و بلاگ من بوده.
برادرزاده های عزیزم:سعیده-صادق و مهدی..
آقا و خانم یحیی زاده
جناب اقای گلرخی عزیز و محترم ..
همه و همه.....
حمیداقا-نفیسه-حورا-فاطمه-آیلا- دنیا-نسیم-زیبا-هانیه-نجمه-
وندی-سپیده -ندا-افسانه-سمیه-مهرسا-ماندانا-فرشته-آرام-امیر فرعون-پرند-فرهاد-
نیلوفر آبی-فاطمه فرزه-اقای مهدی فرزه--آقای تورج بخشایشی-
آقای سعید توللی-بی بال و نیما-اقای حجت الاسلامی-
اقای دکتر اعتمادی-آقای فضل جو-
آقای یاراحمدی-آقای مشهدی-آقای مروی-رضا-امیررضا-رهام -تمیم-
فرشته شیطون-سولماز-کاسنی-توپول..........
-و پسر عزیز و نازنینم سجاد
که خیلی در این مدت به من
ووبلاگم کمک کرد و همسر عزیزم که همیشه همراه من بوده و هست...
از تمام شما متشکرم..امیدوارم همتون تمام دوستان در هر جای دنیا که هستید
شاد و سلامت و پیروز باشید
و در سایه حق تعالی با افتخار و سربلندی زندگی کنید .
شاد باشید و سلامت.
*******************************************************
در پایان از دور و برم چند تا عکس یادگاری گرفتم که برای خودم تداعی خاطرات
این روزها رو خواهد کرد...
شاید برای شما هم جالب باشه
احتمالا باز هم عکسهای دیگری اضافه خواهد شد اجالتا چند تا عکس
از محله زندگی ما .....
پیاده رو کوچه ما...مسیر هر روزه من...

سوخومویت ۱۸...کوچه ما...

این خانوم هم دوست منه...کارش همینه..۲ تا بچه داره و خرج زندگیشو از راه مسافر کشی
با موتور سیکلت در میاره.
تقریبا هر روز می بینمش
ایستگاهش سر کوچه ماست..
خداییش دست فرمونش هم حرف نداره...

نمایی از خیابان سوخومویت از روی پل آسوک..
